در سر هوای رفتن و دیگر نبودن است.

وقت گلایه کردن و غمگین نمودن است.

وقتی که خون دلبران در شیشه می کنند،

آیا چه جای صحبتی از زنده بودن است؟

هجر و وصال و زندگی و مرگ عاشقان،

یک بوسه از چشمان دلداری ربودن است.

ما حاجت خود در جوانی از تو خواستیم،

پیری چه وقت در گشودن و غنودن است؟

در عرصه ی تبادل ایمان و عشق و عقل،

دیگر چه جای امتحان و آزمودن است؟

بودن، نبودن ، ماندن و رفتن چه سود عزیز؟

اینها همه ، سرشاری  دلرا سرودن است....