فصل پنجم سال
ناله می ریزد مدام از بند بند استخوانم.
مثل یک تابوت وارونه است ، سقف آسمانم.
روح رنج آلوده ام با چشمهای خویش دیده است،
اژدهایی خفته در هر آستین دوستانم.
بر فراز شانه های زخمی من، رد پایی،
یادگاری مانده است از دوستان مهربانم.
گفته بودم عاشقی" آمد نیامد" دارد اما،
هیچ کس باور نمی کرد این سخن ها از زبانم.
روی سنگ گور خود یک بار دیگر می نویسم:
عشق فصل پنجم سال است و من از عاشقانم
+ نوشته شده در ساعت توسط ADINEH
|