به ياد پدربزرگ عزيزم به مناسبت سالگردش
امشب پدربزرگ عزيزم تو راهی
شهر قشنگ و روشن پروانه ها شدی
مانند يک پرندۀ کوچک ، پدربزرگ ،
در دستهای باد مسافر رهاشدی
بعدازتو در نگاه کدامين پدربزرگ،
از چشمهای آبی تو پرس وجو کنم؟
بعد از تو مهربانی يک سرو پير را ،
در بوته ها چگونه بگو جستجو کنم؟
آه ای پدر بزرگ عزيزم که قلب تو ،
ديگر درون سينۀ گرمت نمی زند
ديگر کسی برای من خسته مثل تو ،
آن تکيه گاه ساده و محکم نمی شود
در خاک می گذارمت. من را ولی ببخش
آخر چگونه می شود من بی وفا شوم؟
آخر چگونه می شود امشب پدربزرگ،
مثل غريبه بگذرم ،از تو جدا شوم؟
در خواب رفته ای ودلم بی قرار توست
بامن بخند تا که بگويم دروغ بود
با من بخند مثل هميشه پدربزرگ
من آمدم به خانه ات اما کسی نبود
من را ببخش با تو کمی سنگدل شدم
تقصير توست با خودت من را نبرده ای
امشب چرا برای خودم گریه می کنم؟
يعنی تو ای صبور ، غريبانه مرده ايی؟
من مرگ را به ياد تو نسبت نمی دهم
مثل پرنده عازم راه سفر شدی
پرواز کردی از قفس بستۀ زمين
مردی ولی درون دلم زنده تر شدی.... .
(لطفاً هرکسی که این مطلب رو می خونه به روح پدر بزرگم یه فاتحه بفرسته)
+ نوشته شده در ساعت توسط ADINEH
|