فرقی نمی كند كه كجایی همینكه ما،

دلتنگ خاطرات هم، آرام و بی صدا،

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر

تو می نویسی از من و من بر تو مبتلا

حس می كنم كنار منی و نشسته ای،

دل داده ای به جذبه ی خاموش لحظه ها

من در تو پلك می زنم و شعر می شوم

تو رفته ای و پر زده ای تا به ناكجا

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم

از ابتدای هرچه شده .... تا به انتها

ابری تر از همیشه ام وباد می وزد

امروز چه دوشنبۀ سردی ست و هوا...

فردا به احتمال قوی روز بارش است

فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها،

یك صندلیّ خالی بی شعر های تو

توی ردیف چندم این جمع با صفا

دق كرده است توی شلوغی جمعیت

شاعر شدست صندلی خالی شما

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست

آن صندلی منم و نشستن در انزوا

 اما هنوز منتظرم كه تو می رسی

من تا همیشه منتظرم بودن تو را ...


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت