از وبلاگ صدف ماه

.......

و من می بینمش . استاده آنسوتر .

بغل بگشوده . منرا سوی خود می خواند .

اما ،

وای از این بغضی که در سینست .

نگاهم می کند . اما ،

 نمی خواند مرا دیگر .

و من هم در سکوتی سرد میمانم .

برایش پاسخی؟ هرگز .

غروری کور فرمان میدهد خاموش .

که این هم حکم تقدیر است .

و اینک یک سلام و کاشکی دستان پر مهری .

که بفشارد دو دست خالی منرا .

و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش می کاود .

نگاهش می دود تا پشت چشمانم .

دو پلک بسته ام در میزند . اما ،

نباید چشم بگشایم .

که می ترسم، بلرزد قلب من ،

فرمان دهد آغوش بگشایم .

دوباره باز می خواند ، مرا این قلب مجنونم .

و می خواهد که پیوندی زنم من ،

این طناب الفت دیرینه را اکنون .

درون سینه ام غوغاست .

دلم می خواهد آغوش محبت را ،

 به رویش باز بگشایم .

ببخشم تا رها گردم من از دردی ،

که هر لحظه مرا رنجور می سازد .

دلم پر می کشد تا او .

دوباره حس تاریکی مرا فریاد می آرد .

( ولی نه ،

او دلت را سخت آزردست . )

چه باید کرد ؟

خدا می بخشد اما من نمی بخشم ؟؟

با چه کس این را توانم گفت ؟

دلم میخواست تا او را بخوانم ،

و بگویم دوستش دارم .

بگویم من دعا کردم ،

بیاید بار دیگر زیر بارانهای وحشی ،

به شام چشم من هنگامه ای سازد .

و من در زیر افسون تمام بارشش ،

یکریز گویم : دوستت دارم، ترا ای بهترین بهترین من  .

تا ببخشد او ، ببخشم من .

 شروع دیگری باشیم .

ولی اکنون که او اینجاست ،

نمی خواند مرا .

اینک کلام مهربانی بر زبان من نمی آید .

دلم می خواهد او باور کند دیگر برایم نیست ،

اما هست ...

و می ترسم که ازچشمانم او اینرا بفهمد .

چشم می بندم .

نگاهش باز می کوبد، به پشت پلک های بسته ام .

اما نباید چشم بگشایم .

دلم می خواهد او باور کند ، بغض مرا دیگر .

و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزردست .

و نور روشنی در من به نجوا باز می گوید :

( ولی آخر تو هم ای خوب بد کردی .

و او را هم تو آزردی . )

نمی دانم ولی حالا که من بخشیده ام .

باید بفهمد او ، که او را سخت می خواهم .

و من این هدیه را آسان نخواهم داد .

به کام لحظه هایم طعم باران اوج می گیرد .

و می سازد همین اوقات زیبا را .

همین ای کاش های بی تمنا را .

و ای کاش و هزاران آه در پی .

اگر یک بار دیگر او بخواند این من خاموش ،

و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید .

سلامی ، دست و لبخندی.

خدا داند همان دم در کنارش من رها می گردم از بودن .

برای آخرین تصویر چشمانش نگاهش را .

فقط یک لحظه ی او را و دیگر هیچ .

........

آه از این بازی نا زیبای بی فرجام ،

میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر .

در آن هنگامه من باشم و یا نه ،

مسئله این است..... .


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت