دوش دیدم دلبرم ، آمد برم،

 

از راه یاری ، شام تاری.

 

گفتمش : آیا چومن آشفته و دل بی قراری؟

                                     گفت : آری .

 

گفتمش : آن چیست هر شب می دهد رنج و عذابم؟

 

 گفت : عشقم .

 

گفتمش: آیا دلت را بر دل من  می سپاری؟

 

گفت : آری .

 

گفتمش:با  یاد رویت نیمه شبها گریه کردم .

 

گفت : من هم .

 

گفتمش : دست محبت توی دستم می گذاری؟

 

گفت : آری.

 

گفتمش: کی می کشی در راه من چشم انتظاری؟   

 

گفت :هر شب .

 

گفتمش: پس چون دلم سر گشته در کوی نگاری؟

 

گفت :آری .

 

گفتمش: گاهی  دلت با من سر یاری ندارد؟

 

گفت : دارد .

  

گفتمش:در سر هوای دیدن دلدار داری؟

 

گفت : آری .

 

گفتمش: جانا زمانی بوده ای مجنون عاشق؟

 

گفت:هستم .

 

گفتمش:اینک مرا لیلای عشقت می شماری؟

 

گفت : آری .

 

گفتمش:در انتظار دیدن روی تو هستم .

   

گفت : دانم .

 

گفتمش:آیا برایم لحظه ها را  می شماری؟

 

گفت : آری .

 

وقت رفتن گفتمش: ای نازنین، دارم سوالی.

 

گفت : برگو .

 

گفتمش: باردگر بر کلبه ام پا می گذاری؟

 

گفت : آری ......

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت