تصور کن که چشمی می کند یک لحظه جادویت.

و بازی می کند یک عمر هم با آبرویت.

نمی دانی که غمگینی و یا احساس بد داری؟

ولی حس می کنی او می گذارد ساده، پا  رویت.

نگاهش می کنی، لبخند میبینی ، نمی فهمی.

چرا اینقدر مضحک فرض میکردست هالویت؟

تو شاید خوب یادت نیست آن شب را که با سوزن،

نوشتی اسم او را با چه زجری روی بازویت.

ولی من خوب یادم هست ، انگاری یکی بودیم.

تو در اشعار من جاری و من یک عمر پهلویت.

هنوزم بعد این مدت تو را در خواب که میبینم،

نگاهم رنگ می گیرد. لبانم می دهد بویت.


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت