درباره وبلاگ

نگاهم که می کنی....
پرنده می شوم.....
آغوشت قفس است و من.....
تنها پرندۀ محتاج قفس.....
(آدینه)
فهرست اصلی
بهترین دوستانم
دلتنگی های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
در سر هوای رفتن و دیگر نبودن است.
وقت گلایه کردن و غمگین نمودن است.
وقتی که خون دلبران در شیشه می کنند،
آیا چه جای صحبتی از زنده بودن است؟
هجر و وصال و زندگی و مرگ عاشقان،
یک بوسه از چشمان دلداری ربودن است.
ما حاجت خود در جوانی از تو خواستیم،
پیری چه وقت در گشودن و غنودن است؟
در عرصه ی تبادل ایمان و عشق و عقل،
دیگر چه جای امتحان و آزمودن است؟
بودن، نبودن ، ماندن و رفتن چه سود عزیز؟
اینها همه ، سرشاری دلرا سرودن است....
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
ناله می ریزد مدام از بند بند استخوانم.
مثل یک تابوت وارونه است ، سقف آسمانم.
روح رنج آلوده ام با چشمهای خویش دیده است،
اژدهایی خفته در هر آستین دوستانم.
بر فراز شانه های زخمی من، رد پایی،
یادگاری مانده است از دوستان مهربانم.
گفته بودم عاشقی" آمد نیامد" دارد اما،
هیچ کس باور نمی کرد این سخن ها از زبانم.
روی سنگ گور خود یک بار دیگر می نویسم:
عشق فصل پنجم سال است و من از عاشقانم
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
بيمارم و عاشق و غريبم .
محتاج كرشمه ی طبيبم .
مثل در نيمه باز يك قصر ،
چشمان تو مي دهد فريبم .
هر چند ، فراز بخت باشم ،
بي مهر تو باز در نشيبم .
دست من و گردن تو ، حاشا ،
تيغ تو و گردنم ، حبيبم .
روزي كه وصال ، هديه مي شد .
كردند فراق تو نصيبم .
بر خويش مگير اين غزل را ،
بيمارم وعاشق و غريبم .
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
چشمان تو را عاشق چشمم ديدم .
ناخواسته در دلم به تو خنديدم .
آن روز چقدر نااميدت کردم ،
افسوس که عشق را نمی فهميدم .
حالا که به اشتباه خود پی بردم ،
حالا که سرانجام خودم را ديدم ،
باور کن عزيزم که پشيمان هستم .
يک بار فقط بگو تو را بخشيدم .
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
بدرود یارا، وعده ی دیدار ، بعد مرگ.
بگذر، که فاش میشود اسرار، بعد مرگ.
گفتم به وقت مرگ، نهم سر به دامنت.
نگذاشتی. گذاشتم این کار ، بعد مرگ.
در زندگی اگرچه تورا رنج داده ام،
از جان عزیز تر شوی ای یار، بعد مرگ.
برگورها ، زنان عزادار دیده ای؟
ناگاه می شوند وفادار، بعد مرگ.
مگذار گل به گور من وشیطنت مکن.
روح مرا دوباره میازار، بعد مرگ.
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
گاهگاهی که دلم می گیرد،
پیش خود می گویم:
آنکه جانم را سوخت،
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
سخت جانی را بین،
که نمردم از هجر،
مرگ ، صد بار به از،
بی تو بودن باشد.
گفتم از عشق تو من خواهم مرد،
چون نمردم، هستم،
پیش چشمان تو شرمنده هنوز.
گرچه از فرط غرور،
بعد تو اینهمه سال،
کس ندیده به لبم خنده هنوز،
گفته بودند که از دل برود یار ، چو از دیده برفت،
سالها هست که از دیده ی من رفتی ، لیک،
دلم از مهر تو آکنده هنوز،
دفتر عمر مرا،
دست ایام ورق ها زده است.
زیر بار غم عشق،
قامتم خم شد و پشتم بشکست.
در خیالم اما،
همچنان روز نخست،
تویی آن قامت بالنده هنوز،
در غمار غم عشق،
دل من بردی و با دست تهی،
منم آن عاشق بازنده هنوز،
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش،
گر که گورم بشکافند، عیان می بینند،
زیر خاکستر جسمم باقیست،
آتش سرکش و سوزنده هنوز......
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
باور نمی کند دل من مرگ خويش را.
نه نه من اين يقين را باور نمی کنم.
تا همدم من است، نفس های زندگی،
من با خيال مرگ ، دمی سر نمی کنم.
آخر چگونه گُل، خَس وخاشاک می شود؟
آخر چگونه اين همه رويای نونهال،
نگشوده پَر هنوز ،
ننشسته در بهار ،
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟
در من چه وعده هاست.
در من چه هجرهاست .
در من چه دستها به دعايند، روز و شب .
اينها چه می شوند ؟؟؟
آخر چگونه اين همه عشاق بی شمار،
آواره از ديار ،
يك روز بی صدا ،
در كوره راهها، همه خاموش می شوند؟
باور كنيد كه دختركان سفيد بخت ،
بی نسل و نامراد ،
بالای بامها و كنار دريچه ها ،
چشم انتظار يار، سيه پوش می شوند.
باور كنم كه عشق نهان می شود به گور؟
بی آنكه سركشد گل عصيانی اش زخاك ؟
باور كنم كه دل ، روزی نمی تپد ؟
نفرين براين دروغ ، دروغ هراسناك ...
پل می كشد به ساحل آينده ،شعر من .
تا رهروان سرخوشی ، از آن گذر كنند.
پيغام من به بوسه ی لبها و دستها،
پرواز می كند.
باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتی ،
يك ره نظر كنند.
در كاوش پياپی لبها و دستهاست ،
كاين نقشِ آدمی،
بر لوحه زمان،
جاويد می شود .
اين ذره ذره گرمی خاموش وارِ ما،
يك روز بی گمان،
سر می زند به جايی و خورشيد می شود .
تا دوست داری ام ،
تا دوست دارمت ،
تا اشك ما به گونه هم می چكد زمهر،
تا هست در زمانه يكی جانِ دوستدار،
كِی مرگ می تواند،
نام مرا بروبد از ياد روزگار؟؟؟؟
بسيار گل ، كه از كف من برده است باد.
اما منِ غمين ، گلهای ياد كس را پرپر نمی كنم .
من مرگ هيچ عزيز را ، باور نمی كنم.
می ريزد عاقبت ، يك روز برگ من .
يكروز چشم من هم، در خواب می شوم.
زين خواب چشم، هيچكسی را گزير نيست .
اما درون باغ .
همواره عطر باورمن در هوا پر است ....
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
تو از این گونه نباید باشی .
تو از این گونه که می سوزانی ،
و از این گونه که چشمان پر از شوق مرا،
از خودت می رانی .
من تو را مثل خدایان اساطیری دور ،
در خودم ساخته ام .
و غرورم را در یک شب بارانی و سرد ،
زیر پاهای تو انداخته ام.
من به تو باخته ام !!!!
تو از این گونه نباید باشی....
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت
آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر برو .
آتش جانم شـــــدی ، دل سوختی ، دیگر برو .
آمدم اهلت شـــوم ، مکثی کنم ،نورم شـــوی .
آمدی اهلت به مکثی ســـوختی ، دیگر برو .
من ید بیضـا ندارم ،من شـــفا خواهم ز تو .
کی شـــفا دادی ؟ پرم را سوختی ، دیگر برو .
آمدی نوری برای مهر و ماه دل شــــوی .
مهر و ماه دل به نارت سوختی ، دیگر برو .
من تو را آرام جان و غمگســـارم گویمت .
نیست آرامم به غم، دل سـوختی ، دیگر برو .
خواســــتم پروانۀ شمعت شوم ، زیبای من.
بال من ، خاکسـترم را ســـوختی ، دیگر برو.
منتـــــظر بودم بیـایی جان به قربانت کنم .
آمدی جانم بســــوزی سـوختی ، دیگر برو
دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت