تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ من یک مسافرم JavaScript Codes

من یک مسافرم

لبخند می زنی، اما دستی تکان نمی دهی..... ای کاش آن قاب، قاب پنجره بود.

خدای بزرگ

 

 خدای بزرگ!

آیا هنوز می شود به حضورت در خرابه های یک دل امید داشت؟

آیا می توانم باور کنم دوباره  دست دلم  را می گیری؟

تنها تو بودی که دیدی افتادنم را.

آری!

چه زود به قله ی سقوط رسیدم!

وچشمانم که بسته بودند،پل عبورم شدند!

صدایت کردم.

روی گرداندی.

مگر من جز تو خدای دیگری داشتم؟؟؟

که رهایم کردی ،

در دوراهی بودن ؟

این بود رسم خدایی ات؟!؟!؟!

تو هم بخند به حماقت یک قلب ساده.

اما  به گمانم این قلب را تو به من دادی!

آه خدایا!

نکند کفر می گویم؟

آری؟

جای تخفیف باقی نیست؟

آخر شاید هنوز کمی انسان باشم؛

تا صدایت می زنم.

پس هستم وانسانم.

خدایا ،

چرا اینگونه شد؟

چرا  در گوش دلم نخواندی،

که هنوز در جهل بی بنیاد کودکی ام مانده ام؟

خدای حاضر،

آن لحظه که من،در دوئلی نابرابر،

معصومیت عشقم را باختم،

در کدام آسمان نظاره می کردی،

ذره ذره فنا شدنم را؟

از تو گله نمی کنم ،

تویی که همیشه دیدی،

چرا دم نزدی؟؟؟

گفتم که گله نمی کنم ؛

فقط کمی دلم پر است.

شاید از خودم ....

نمیدانم ..

شاید تمام این خطوط،

که از میان اضطراب شب هایم،

به ذهن آماس کرده ام هجوم آورده اند،

تنها برای این بود که بگویم،

چفدر به وجودت نیازمندم.

......

نمیدانم ....اما،

اگر می شنوی صدایم را،با من بگو،

آیا هنوز هم می توان دوباره بود؟


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


من و دل

 دل گفت : شیدا گشته ام ، از چشم مست و ماه او.

گفتم : که بر بند این سخن. راهی جداست راه او.

دل گفت: دالان می زنیم ، گر کوه باشد پیش رو.

گفتم: که کوه آری ولی، فولاد تفتان است او.

دل گفت: من آهنگرم. در کوره ام آبش کنم.

گفتم : که زنجیرت کنم، گر عزم سازی سوی او.

دل گفت: آزادت کنم، گر چشم را وامم دهی.

گفتم که چشمم زودتر ، بنشست در اشعار او.

دل گفت: دستانت بده، تا بر کشم بر گونه اش.

گفتم که دستم نیز هم ، گمگشته در چشمان او.

دل گفت: پاهایت بده، تا گام بردارم، ترا.

گفتم : که از تو پیشتر، پایم برفت در راه او.

دل گفت: پس گوشت بده، تا نغمه اش را بشنوی.

گفتم: که نیست اندرش، جز نغمه آوای او.

دل گفت: لعلی داردش. لب را بده، کامت دهم.

گفتم: که لبهایم شده، وقف ثنای نام او.

دل گفت: ای سودازده، پر می کشم از سینه ات.

گفتم: خدا را پس مرو، منشین به روی بام او.

خندید دل، گفتا به من: کای مفلس بی قلب و تن،

خود زودتر رفتی زمن، من هم روم دنبال او.

گفتم که آری می روی، چون گوش و چشم و دست و لب.

اما بدان سهم تو نیست ، جز داغی از هجران او.........


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


ناز بانو

روی  سنگی که نتراشيده اند :

 " اينجا کسی خوابيده ساکت باشيد"  

  ( من از زمان مشروطه به بعد

   پیوند بين ابرو هايم را برداشته ام

   اما خيالت تخت )

   می توانی به اسم بتراشيم

  " دوشيزه ناکام "

   راحت باش ,ديگر دوست ندارم

   فقط فاصله ها نزديک است

   و دستها عبور نمی کنند

  اين روز ها حس می کنم

   شماره شده ام

   چند رقم پشت هم و

   مدام می پرسم

   اگر بميرم اسمم از دفترچه خاطراتت .......

   بعد يادم می ايد که تو سالهاست  دفترچه ات را گم کرده ای

   شايد برای به  بخاطر سپردن چند شماره 

   نيازی به کاغذ نباشد.


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


فرق میان من و تو....

آنکه سودا زدۀ چشم تو بودست منم.

وآنکه از هر مژه ، صد چشم گشودست منم.

آن زره ماندۀ سر گشته که ناسازی بخت،

ره به سر منزل وصلش ننمودست.منم.

آنکه پیش لب شیرین تو ای چشمۀ نوش.

آفرین گفته و دشنام شنیدست، منم.

آنکه خواب خوشم از دیده ربودست، تویی.

وآنکه یک بوسه از آن لب نربودست.منم.

ای که از چشم دلم پای کشیدی چون اشک.

آنکه چون آه به دنبال تو بودست، منم........


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


!!!!!!

گفتم مرو ای بود من.ای تار من ای پود من.

آتش مشو . دودم مکن. اینگونه نابودم مکن.

عشق تو شد دمساز من. پایان من آغاز من.

بندی شدم. بازم مکن. دیوانه از نازم نکن.

غافل مشو از یاد من. بشنو همی فریاد من.

اینگونه ناشادم مکن. پربسته آزادم مکن.

آخر تو هستی جان من. سرمایۀ ایمان من.

از عالمی پروا نکن. عاشق شدی حاشا نکن.

تنها بگو این شور و شر. در قلب تو دارد اثر؟؟

با بوسه ای همچون شکر. گفت از تو قدری بیشتر.....

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


منه بی تو

بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم.

صید افتاده به خونم.

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی.

بی من از شهر سفر کردی و رفتی.

قطره ای اشک در خشید به چشمان سیاهم.

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم.

تو ندیدی....

نگهت هیچ نیوفتاد به راهی که گذشتی.

چو در خانه ببستم.

دگر از پای نشستم.

گوییا زلزله آمد.

گوییا خانه فروریخت سر من.

بی تو من در همۀ شهر غریبم.

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی.

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی.

تو همه شعر و سرودی.

گر بمیرم ز غم دل.

به تو هرگز نستیزم.

نتوانم....... نتوانم.

بی تو من زنده نمانم.


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


من همیشه باختم.

وقتی که با صدای تو بیدار میشوم

هر لحظه مثل ثانیه تکرار می شوم.

هی درد. هی شکنجه. خدایا به خیر کن.

روزی هزار مرتبه بر دار می شوم.

پایان زندگیست همین بی تو بودنم.

تا خرخره به مرگ بدهکار می شوم.

هر شب طلوع می کنم از پشت پنجره.

چون سایه های شب پدیدار می شوم.

من خسته ام. بیا و همین جا تمام کن.

هر چند ناگذیر به این کار می شوم.

این بار هم به نفع تو، من باختم ولی.

روزی چو سقف بر سرت آوار می شوم.


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


برای روز تولدت که بی تو به سر شد.....

تو نبودی افسوس...

شب میلاد تو ای یار ، مرا

شب غمگینی بود.

خانه با یاد تو از گل لبریز.

همه جا پرتو لغزندۀ شمع.

دوستانت همه شاد.

عاشقانت همه جمع.

لیک در جمع عزیزان تو نبودی افسوس...

همه با یاد تو در طیف و سرور.

خانه در گل مستور.

همه جا سایۀ نور.

یاد شیرین تو در صبح نشاط.

عکس زیبای تو در جام بلور.

شمع همراه دل من می سوخت.

و کسی آگه از این راز نبود.

چه کنم؟ بی تو در شادیها ، بر دلم باز نبود.

شمع هم گریان بود.

لیکن ای معنی عشق.

اشک دلداده کجا،

گریۀ شمع کجا؟؟

من کجا با دل تنگ،

شادی جمع کجا؟؟

کاش می دانستی ؛

شب میلاد عزیزت ای یار ،

من به اندازۀ چشم همۀ مردم شهر،

گریه کردم در خویش.

گریه ام بدرقه راهت باد.

آه ای معنی عشق ، تو ندانی که چه تنها بودم.....


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


برای خودم که هنوز رفتن رو باور ندارم

نمي خواهم بميرم،

با كه بايد گفت؟

كجا بايد صدا سر داد؟

 در زير كدامين آسمان ؟

روي كدامين كوه؟

كه در ذرات هستي ره برد توفان اين اندوه.

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد.

كجا بايد صدا سرداد؟

 فضا خاموش و درگاه قضا دور است.

زمين كر آسمان كور است.

 نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت؟

اگر زشت و اگر زيبا.

 اگر دون واگر والا.

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست.

وجودم گرچه گردآلود سختي هاست.

 نمي خواهم از اينجا دست بردارم.

تنم با تارو پود عشق انسانهاي خوب و نازنين بسته است.

دلم با صد هزاران رشته با اين خلق،

 با اين مهر،

با اين ماه بيوسته است.

مراد  از زنده ماندن

امتداد خورد و خوابم نيست.

 توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست.

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.

جهان بيمارو رنجور است.

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست،

اگر باري ز دوشش بر نداري ناجوانمرديست.

نمي خواهم بميرم تا محبت را ز انسانها بياموزم.

بمانم تا عدالت رابرافرازم، بيفروزم.

خرد را ،

مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم.

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم.

چه فردايي؟

چه دنيايي؟

 جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است

.نمي خواهم بميرم ،

 اي خدا.

اي آسمان ،

اي چرخ،

اي گردون،

 نمي خواهم .......نمي خواهم.......... نمي خواهم مگر زور است؟؟؟؟؟؟


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


سخن اول

امشب بار دیگر دفتر شعرهایم را می گشایم. من به سکوت نیازی ندارم.تمام زندگیم ، صدای قلب است. من به زمان محتاجم. و عمر ، به من وام دار است.  اما افسوس وقت تنگ است و من به پایان نزدیکم.

امشب در نماز تنهایی فریاد می زنم:

                                        تمام زندگیم را به پاییز فروختم......

من محتاجم . فقط محتاج یک چیز ....... دعای خیر شما.......


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت