لبخند می زنی، اما دستی تکان نمی دهی..... ای کاش آن قاب، قاب پنجره بود.
برای خوب دویدن چقدر باید داد؟
به بارگاه خدا میبرند روح مرا
برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟
درون گور خودم را به چشم می بینم
در آرزوی ندیدن چقدر باید داد؟
مرا از این قفس زندگی رها نکنید
برای دیر پريدن چقدر باید داد؟
میان بودن و رفتن کدام سهم من است؟
برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟
اگرچه گرگ صفت نیستم ، من انسانم
ولی برای دریدن چقدر باید داد؟
در این زمانه که نان آبروی انسانهاست،
برای قلب خریدن چقدر باید داد؟
صدای پای نبودن سکوت قلب من است
برای نغمه شنیدن چقدر باید داد؟
درون سینه اگر جای زندگی خالی است
بگو برای طپیدن چقدر باید داد؟
یك نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر دركوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های كوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است
یك چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمكش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
می روم از شهر این دل سنگهای كور دل
یك نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است ....
فرقی نمی كند كه كجایی همینكه ما،
دلتنگ خاطرات هم، آرام و بی صدا،
افتاده ایم روی ورق پاره های شعر
تو می نویسی از من و من بر تو مبتلا
حس می كنم كنار منی و نشسته ای،
دل داده ای به جذبه ی خاموش لحظه ها
من در تو پلك می زنم و شعر می شوم
تو رفته ای و پر زده ای تا به ناكجا
تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم
از ابتدای هرچه شده .... تا به انتها
ابری تر از همیشه ام وباد می وزد
امروز چه دوشنبۀ سردی ست و هوا...
فردا به احتمال قوی روز بارش است
فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها،
یك صندلیّ خالی بی شعر های تو
توی ردیف چندم این جمع با صفا
دق كرده است توی شلوغی جمعیت
شاعر شدست صندلی خالی شما
تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست
آن صندلی منم و نشستن در انزوا
اما هنوز منتظرم كه تو می رسی
من تا همیشه منتظرم بودن تو را ...
دیشب دوباره در من، حسی عجیب گل کرد
رفتی تو از کنارم، اما چقدر دلسرد !
باران گرفت و در مه، من ماندم و خیالت
دیگر نمانده از تو جز رد پایی از درد !
افتاده ام به پایت تا در شبم بمانی
رفتی خبر نداری تاریک ماندم و سرد
کوچیده ام به یادت در کوچه کوچۀ شهر
هر شب شبیه کولی، تنها وخسته، شبگرد
فالی زدم به نامت، نیت فقط تو بودی
حافظ ! بگو بمانم این بار زوج یا فرد؟
در کهکشان یادت هی می خورم به بن بست
پایان ندارد این شب، با من چه می کنی مرد؟
من با تو زنده هستم، من با تو خو گرفتم
رفتی تو از کنارم، اما دوباره برگرد
مثل همیشه خاطره می کوفت بر سرم
تا باز هم روانه شوم سمت دفترم
در فکرهای آبکی ام گیر کرده ام
حتی تو را از عشق خودم سیر کرده ام
امشب تو نیستی که مرا زیر و بم کنی
امشب تو نیستی که به قلبم ستم کنی
حال مرا دوباره از عشقت به هم بزن
بر شیشه های عینک خود قاب غم بزن
غم آمده به زخم نگاهم نمک زده
چون بند بند ثانیه هامان کپک زده
این قلب زخم خورده امانم نمی دهد
این عقل کور راه نشانم نمی دهد
ای کاش چشمهات مرا هم زبان نبود
اینقدر باجنون ، دلم مهربان نبود
حالا دهان که باز کنم اشک می شود
انگار حرف هات همش کشک می شود
حالا دوباره ساحل و دریا موازی اند
حتی کلاغ و باغچه از درد راضی اند
یادم نبود اینکه تو دیگر پرنده ای
من عاشقم؟ نه خیر ! چه حرف زننده ای!
با قلب زخم خورده ی در حال انفجار
در کوپه های خاطره هستیم هم قطار
چیز مهمی نیست آقا، کاملا خوبم .
دارم برای قاب عکست میخ می کوبم .
بر روی این دیوار سرد لعنتی ، یا نه ،
بر این دل دیوانۀ همیشه آشوبم .
سر دردهایم ؟ دائمی ، همیشگی ، عادیست .
حل میشود با قرص های زرد مرغوبم .
غمگین نشو از زخم بر پیشانیم ، وقتی ،
بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم .
هی پلک برهم می گذارم از سر اجبار،
تا که به چشمانت نیوفتد چشم مرطوبم .
اینبار اگر لب وا کند این چشمه های اشک ،
بار دگر سر واکند این زخم مغلوبم .
دائم در و دیوار را پر می کنم از تو.
از نامه ها از عکسها از عشق مکتوبم .
تولدم را با خون جشن خواهم گرفت،
ودر باران مرثيه خوان،
غزل شبانه ي خود را گلگون خواهم كرد،
ودر فصل تير باران، با آخرين لبخند ،
ترانه ي طلوع را ،
شعر بي نام ، شعر تولد ، شعر آغاز،
شعر هاي خاكي و مردمي،
وآواز هاي بومي پسرك شرقي را خواهم خواند ،
دوستان بياييد ،
بياييد كه از تولدم خواهم گفت ،
واز عزايي كه در جشن اين تولد گرفته ام.
از فصل پيوستن ،
واز حماسه اي كه با هیچ آغاز شد..... .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بغض نکن گریه نکن .
اگرچه غم کشیده ای .
برای من فقط بگو،
خواب بدی که دیده ای .
اگر که اعتماد تو،
به دست این و آن کم است ،
تکیه بده به شانه ام ،
که مثل صخره محکم است .
به پای صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن .
جام به جام من بزن ، جان مرا تو نوش کن .
تو را به شعر می کشم ،
چو واژه پیش می روی .
مرگ فرا نمی رسد ،
تو تازه خلق می شوی .
تو در شب تولدم ،
به شعله فوت می کنی ،
به چشم من که می رسی ،
فقط سکوت می کنی .
اگر کسی در دل توست ، بگو کنار می روم .
گناه کن به جای تو ، بر سر دار می روم .
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در کمال ناباوری ۲۷ ساله شدم.
مرا ببخش ونگير از من آسمانت را .
تورا به زندگي ات ....باز كن دهانت را .
به من بگو ...نه ... به من فحش هم بده حتي .
نگير با سر دندان ، ولي لبانت را.
نرو . بمان و به من فرصتي بده از نو ،
كه قانعش كنم آن قلب مهربانت را .
چقدر منتظرت بودم و ندانستي ؟
دريغ مي كني امروز بازوانت را ؟
عزیز دل ! به خدا بي گناه بودم من.
براي بخشش من ، جمع كن توانت را.
قبول مي كنم . آري . كه سادگي كردم.
مرا ببخش و نگير از من آسمانت را.
دلم را سپردم به بنگاه دنیا.
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا .
و هر روز برای دلم،
مشتری آمد و رفت .
و هی این و آن،
سرسری آمد و رفت.
…….
ولی هیچ کس واقعاً،
اتاق دلم را تماشا نکرد.
دلم قفل بود.
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
…….
یکی گفت:
چرا این اتاق ،
پر از دود و آه است؟
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است؟
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش،
فقط از غم و غصه و ماتم است.
…….
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
………..
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست.
و در را به روی همه
پشت خود بست.
………
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید،
دیگربرای شما جا نداریم.
از این پس به جز او ،
کسی را در اینجا نداریم.
از وبلاگ صدف ماه
.......
و من می بینمش . استاده آنسوتر .
بغل بگشوده . منرا سوی خود می خواند .
اما ،
وای از این بغضی که در سینست .
نگاهم می کند . اما ،
نمی خواند مرا دیگر .
و من هم در سکوتی سرد میمانم .
برایش پاسخی؟ هرگز .
غروری کور فرمان میدهد خاموش .
که این هم حکم تقدیر است .
و اینک یک سلام و کاشکی دستان پر مهری .
که بفشارد دو دست خالی منرا .
و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش می کاود .
نگاهش می دود تا پشت چشمانم .
دو پلک بسته ام در میزند . اما ،
نباید چشم بگشایم .
که می ترسم، بلرزد قلب من ،
فرمان دهد آغوش بگشایم .
دوباره باز می خواند ، مرا این قلب مجنونم .
و می خواهد که پیوندی زنم من ،
این طناب الفت دیرینه را اکنون .
درون سینه ام غوغاست .
دلم می خواهد آغوش محبت را ،
به رویش باز بگشایم .
ببخشم تا رها گردم من از دردی ،
که هر لحظه مرا رنجور می سازد .
دلم پر می کشد تا او .
دوباره حس تاریکی مرا فریاد می آرد .
( ولی نه ،
او دلت را سخت آزردست . )
چه باید کرد ؟
خدا می بخشد اما من نمی بخشم ؟؟
با چه کس این را توانم گفت ؟
دلم میخواست تا او را بخوانم ،
و بگویم دوستش دارم .
بگویم من دعا کردم ،
بیاید بار دیگر زیر بارانهای وحشی ،
به شام چشم من هنگامه ای سازد .
و من در زیر افسون تمام بارشش ،
یکریز گویم : دوستت دارم، ترا ای بهترین بهترین من .
تا ببخشد او ، ببخشم من .
شروع دیگری باشیم .
ولی اکنون که او اینجاست ،
نمی خواند مرا .
اینک کلام مهربانی بر زبان من نمی آید .
دلم می خواهد او باور کند دیگر برایم نیست ،
اما هست ...
و می ترسم که ازچشمانم او اینرا بفهمد .
چشم می بندم .
نگاهش باز می کوبد، به پشت پلک های بسته ام .
اما نباید چشم بگشایم .
دلم می خواهد او باور کند ، بغض مرا دیگر .
و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزردست .
و نور روشنی در من به نجوا باز می گوید :
( ولی آخر تو هم ای خوب بد کردی .
و او را هم تو آزردی . )
نمی دانم ولی حالا که من بخشیده ام .
باید بفهمد او ، که او را سخت می خواهم .
و من این هدیه را آسان نخواهم داد .
به کام لحظه هایم طعم باران اوج می گیرد .
و می سازد همین اوقات زیبا را .
همین ای کاش های بی تمنا را .
و ای کاش و هزاران آه در پی .
اگر یک بار دیگر او بخواند این من خاموش ،
و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید .
سلامی ، دست و لبخندی.
خدا داند همان دم در کنارش من رها می گردم از بودن .
برای آخرین تصویر چشمانش نگاهش را .
فقط یک لحظه ی او را و دیگر هیچ .
........
آه از این بازی نا زیبای بی فرجام ،
میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر .
در آن هنگامه من باشم و یا نه ،
مسئله این است..... .
کـه جان تازه بگیرم از آفتاب تماست.
میان اینهمه خطهای پیچ خورده و درهم،
خطوط سادۀ قلب منست خط مماست.
مسافر کوچکم ، مرا به جـا نمی آری ؟؟!!
منم گل تو ! کجا رفته است هوش و حواست؟؟!!
هی آسمـان شدم اما شدی پرنـده ترینی ،
چنانکه با همـه سعی ام نیامدم به قیاست .
تو شاهزادۀ شعر منی کـه یکسره باید،
به هـر بهـانه بگویم ، غزل غزل به سپاست.
نرو که با تو نشستن ، برای من چه شکوهی است.
بمـان ، کـه رفتن ِ بی من ، نمی خورد به کلاست.
دوش دیدم دلبرم ، آمد برم،
از راه یاری ، شام تاری.
گفتمش : آیا چومن آشفته و دل بی قراری؟
گفت : آری .
گفتمش : آن چیست هر شب می دهد رنج و عذابم؟
گفت : عشقم .
گفتمش: آیا دلت را بر دل من می سپاری؟
گفت : آری .
گفتمش:با یاد رویت نیمه شبها گریه کردم .
گفت : من هم .
گفتمش : دست محبت توی دستم می گذاری؟
گفت : آری.
گفتمش: کی می کشی در راه من چشم انتظاری؟
گفت :هر شب .
گفتمش: پس چون دلم سر گشته در کوی نگاری؟
گفتمش: گاهی دلت با من سر یاری ندارد؟
گفت : دارد .
گفتمش:در سر هوای دیدن دلدار داری؟
گفت : آری .
گفتمش: جانا زمانی بوده ای مجنون عاشق؟
گفت:هستم .
گفتمش:اینک مرا لیلای عشقت می شماری؟
گفت : آری .
گفتمش:در انتظار دیدن روی تو هستم .
گفت : دانم .
گفتمش:آیا برایم لحظه ها را می شماری؟
گفت : آری .
وقت رفتن گفتمش: ای نازنین، دارم سوالی.
گفت : برگو .
گفتمش: باردگر بر کلبه ام پا می گذاری؟
گفت : آری ......
بر روی میز باز تکان داد با ادا .
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام.
آرام و سرد گفت : که در طالع شما،
قلبم تپید ٬ باز عرق روی صورتم.
گفتم بگو ٬ مسافر من میرسد؟ و یا ...
با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد .
گفتم چه شده ؟
... سکوت بود و تکرار لحظه ها.
آخر شروع کرد به تفسیر فال من.
با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا.
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است.
یعنی دو فرد دلشدۀ تا ابد جدا.
انگار بی امان به سرم ضربه می زدند .
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟
گفتم درست نیست از اول نگاه کن.
فریاد زد:....بفهم. رها کرده او تو را ....
تصور کن که چشمی می کند یک لحظه جادویت.
و بازی می کند یک عمر هم با آبرویت.
نمی دانی که غمگینی و یا احساس بد داری؟
ولی حس می کنی او می گذارد ساده، پا رویت.
نگاهش می کنی، لبخند میبینی ، نمی فهمی.
چرا اینقدر مضحک فرض میکردست هالویت؟
تو شاید خوب یادت نیست آن شب را که با سوزن،
نوشتی اسم او را با چه زجری روی بازویت.
ولی من خوب یادم هست ، انگاری یکی بودیم.
تو در اشعار من جاری و من یک عمر پهلویت.
هنوزم بعد این مدت تو را در خواب که میبینم،
نگاهم رنگ می گیرد. لبانم می دهد بویت.
گفتم ای ساده دلِ ساده، فراموشش کن.
تا کجا چشم بدین جاده؟فراموشش کن.
دست بردار از او .خاطره بازی کافیست.
فرض کن گل نفرستاده ، فراموشش کن.
مردمان نگهش قله نشینند هنوز.
دل که در دره نیفتاده .فراموشش کن.
گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش.
دل ولی گفت:نشو ساده . فراموشش کن.
به شما بر نخورد پای غزل بود و شکست.
اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن.
|
گرچه دل کندن از تو آسان نیست.
که برایم به مرگ هم ، شاید. می روم گم شوم در انبوه خاطراتی که بعد تو باید.. بعد از این استکان زهرآلود، همچو پروانه به خواب خواهم رفت. جای قند و نبات، عزراییل، بر سرم گرد مرگ میساید. آرزوهای کوچکم را حیف، با خودم می برم به گور اما. آرزو می کنم تو خوش باشی. حسرتت بر غمم می افزاید. مجلس ختم من که می آیی، یک لباس سفید بر تن کن. بارها گفته ام عزیز من، رنگ مشکی به تو نمی آید.... |
شعری که جوشید ازدلم ،اینبار باشد مال تو.
احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.
از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .
پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.
باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،
قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.
چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .
حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.
جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.
قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو.
باز با دل گرفته درهوای تو ،
شعر تازه ای سروده ام برای تو .
باز هم به یاد خنده های ساده ات،
باز هم بیاد اشکهای بی ریای تو ،
روبروی آسمان نشسته ام تهی.
بی نوازش صدای آشنای تو.
مثل لحظه ای که رفته ای وبعد از آن،
مانده روی برف کوچه جای پای تو.
من دلم هنوز بوی عشق می دهد.
عطر ساده وصمیمی صدای تو.
گرچه قلبم از هجوم غصه ها پر است،
گرچه نیستند هیچ یک سزای تو.
غصه های تو تمامشان از آن من.
شعرهای من تمامشان برای تو.
با خود گناه نيست اگر گفتگو كنم.
پرواز را برای خودم آرزو کنم.
گاهي دم غروب دلم تنگ می شود
لك ميزند كه با تو كمي گفتگو كنم.
عمري نشستم و سراغم نيامدي.
بايد به درد بي كسي خويش خو كنم.
هر جا كه فكر ميكنی امروز رفته ام.
ديگر كجا نگاه تو را جستجو كنم؟
خود را به هر دري كه زدم حاصلي نداشت.
سوي كدام در كه نبسته است رو كنم؟
شبی در حال مستی تکيه بر جای خدا کردم.
در ان يک شب خدايی من عجايب کارها کردم.
کشيدم از زمين تا عرش ، دنيا دار سابق را.
خدايی با تسلط هم به ارض وهم سماء کردم.
خدا را بنده ی خود کردم و گشتم خدای او.
سخن کوتاه گويم ، در حقيقت کودتا کردم.
برای اينکه از اول نبود ريگی به کفش من.
نکردم خلق شيطان را، عجب کاری بجا کردم.
حساب بندگی را از ريا کاری جدا کردم.
کشيدم پيش نقد و نسيه بازی را رها کردم.
نکردم خلق هرگز بندگان لخت و عريان را.
به مشتی بنده های آبرو مند اکتفا کردم.
سحر چون شد، شدم از مستي خود هوشيار،
ای وای...
که ديشب در پناه می اهانت بر خدا کردم.
خداوندا ،ببخشا شاعر مسکين بی کس را.
نفهميدم غلط کردم عجب کاری خطا کردم.....
با قلمم می گویم: ای همزاد ،
ای همراه ،
ای هم سرنوشت،
ای هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت،
شعرهایم را نوشتی،
دستخوش.
اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟
نامت چه بود؟ آدم
فرزند؟
من را نه مادريست نه پدر، بنويس اولين يتيم خلقتم.
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گردن نهادي؟
امانت است.
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،
اينك به قدر سايه بختم به روي خاك.
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك.
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم که روز عشق.
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه.
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان.
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست،
نه آ نچنان وزين كه نشينم بروی خاك.
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا.
شغلت ؟
در كار كشت اميدم.
شاكي تو ؟
خدا.
نام وكيل ؟
آن هم فقط خدا.
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه.
تنها همين ؟؟!!
همين.
حكمت؟
تبعيد در زمين.
همدست در گناه؟
حواي آشنا.
ترسيده اي؟
كمي.
ز چه؟
كه شوم اسير خاك.
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي.
كه؟
گاهي فقط خدا.
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟ولي ...
ولي چه ؟
حكمي این چنين ؟ آن هم به يك گناه!!؟؟
دلتنگ گشته اي ؟
آری زياد.
براي كه؟
تنها خدا.
آورده اي سند؟
بلي.
چه ؟
دو قطره اشك.
داري تو ضامني؟
بلي.
چه كسي ؟
تنها كسم خدا.
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش چنان که اجابت كند دعا.
من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟
خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،
ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟
حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.
مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،
آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،
فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟
ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،
دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.
گر نبودی تابش استارهء من در سپهر،
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟
راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،
قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،
گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،
هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،
از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟
سنگ ميزنی ،
بر شيشه های بی قراریم .
زنگ خاطراتم را ميزنی و فرار ميکنی .
فرصتی نيست ،
فرار نکن .
معنی اين شيطنت ها را بگو .
اين بار اگر دلت در حياط قلبم افتاد ،
سراغش را نگير .
پس نميدهم ،
به جريمه ی زنگ هايی که زدی و فرار کردی
و با وجود سوختن ، دوباره خام می شود.
دوباره بعد رفتن و وداع ، بغض می کنم.
چو می رسی لبم پر از غزل ، سلام می شود.
اگرچه کشته ای مرا، ترا حلال می کنم.
ولی چرا وجود تو به من حرام می شود؟؟!!
بيا به من سری بزن، ببين که بی حضور تو،
چقدر خلوتم ز غم ، پرازدحام می شود.
بدون تو ميان های و هوی های زندگی،
دوباره بحث تلخ نان و ننگ و نام می شود.
و باز در حضور تو من اعتراف می کنم،
درست با شروع تو دلم تمام می شود!!!!
( ابوالفضل توکلی )
اين دل اگر کم است، بگو سر بياورم.
يا امر کن که يک دل ديگر بياورم.
خيلي خلاصه عرض کنم، دوست دارمت.
ديگر نشد عبارت بهتر بياورم.
از کتف آشيانه اي ات با کمال ميل،
بايد که چند جفت کبوتر بياورم.
حتي اگر اجازه دهي سعي مي کنم،
تا يا کريم هاي شناور بياورم.
از هم فرو مپاش،براي بناي تو،
باید بلور چيني و مرمر بياورم.
وقتش رسيده اين غزل نيمسوز را،
از کوه هاي خود خوريم در بياورم.
هر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم،
تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم.
گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم .قبول است.
هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم.
يادت که نرفته است عزيزم، اگر درد سري هست،
از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم.
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز.
تـقدير كدام است؟ ببين، ما خودمان مسئله داريم!
عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است،
هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم؟
انگار محال است كه ما قسمت يك پنجره باشيم،
حالا كه به اندازهء پرواز و قفس فاصله داريم.. .