تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ من یک مسافرم JavaScript Codes

من یک مسافرم

لبخند می زنی، اما دستی تکان نمی دهی..... ای کاش آن قاب، قاب پنجره بود.

به ياد پدربزرگ عزيزم به مناسبت سالگردش

امشب پدربزرگ عزيزم تو راهی

شهر قشنگ و روشن پروانه ها شدی

مانند يک پرندۀ کوچک ، پدربزرگ ،

در دستهای باد مسافر رهاشدی

 بعدازتو در نگاه کدامين پدربزرگ،

از چشمهای آبی تو پرس وجو کنم؟

بعد از تو مهربانی يک سرو پير را ،

در بوته ها چگونه بگو جستجو کنم؟

آه ای پدر بزرگ عزيزم که قلب تو ،

ديگر درون سينۀ گرمت نمی زند

ديگر کسی برای من خسته مثل تو ،

آن تکيه گاه ساده و محکم نمی شود

 در خاک می گذارمت. من را ولی ببخش

آخر چگونه می شود من بی وفا شوم؟

آخر چگونه می شود امشب پدربزرگ،

مثل غريبه بگذرم ،از تو جدا شوم؟

 در خواب رفته ای ودلم بی قرار توست

بامن بخند تا که بگويم دروغ بود

با من بخند مثل هميشه پدربزرگ

من آمدم به خانه ات اما کسی نبود

 من را ببخش با تو کمی سنگدل شدم

تقصير توست با خودت من را نبرده ای

امشب چرا برای خودم گریه می کنم؟

يعنی تو ای صبور ، غريبانه  مرده ايی؟

 من مرگ را به ياد تو نسبت نمی دهم

مثل پرنده عازم راه سفر شدی

پرواز کردی از قفس بستۀ زمين

مردی ولی درون دلم زنده تر شدی.... .

(لطفاً هرکسی که این مطلب رو می خونه به روح پدر بزرگم یه فاتحه بفرسته)

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


چقدر بايد....

بگو برای پریدن چقدر باید داد؟

برای خوب دویدن چقدر باید داد؟

به بارگاه خدا میبرند روح مرا

برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟

درون گور خودم را به چشم می بینم

در آرزوی ندیدن چقدر باید داد؟

مرا از این قفس زندگی رها نکنید

 برای دیر پريدن چقدر باید داد؟

میان بودن و رفتن کدام سهم من است؟

برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟

اگرچه گرگ صفت نیستم ، من انسانم

ولی برای دریدن چقدر باید داد؟

در این زمانه که نان آبروی انسانهاست،

برای قلب خریدن چقدر باید داد؟

صدای پای نبودن سکوت قلب من است

 برای نغمه شنیدن چقدر باید داد؟

درون سینه اگر جای زندگی خالی است

بگو برای طپیدن چقدر باید داد؟

 

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


شهر بی عشق

یك نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر دركوچه های شهر ما پیچیده است

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است

عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های كوچه باغی چیده است

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است

یك چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمكش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است

می روم از شهر این دل سنگهای كور دل
یك نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است ....

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


همیشه منتظر

 

فرقی نمی كند كه كجایی همینكه ما،

دلتنگ خاطرات هم، آرام و بی صدا،

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر

تو می نویسی از من و من بر تو مبتلا

حس می كنم كنار منی و نشسته ای،

دل داده ای به جذبه ی خاموش لحظه ها

من در تو پلك می زنم و شعر می شوم

تو رفته ای و پر زده ای تا به ناكجا

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم

از ابتدای هرچه شده .... تا به انتها

ابری تر از همیشه ام وباد می وزد

امروز چه دوشنبۀ سردی ست و هوا...

فردا به احتمال قوی روز بارش است

فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها،

یك صندلیّ خالی بی شعر های تو

توی ردیف چندم این جمع با صفا

دق كرده است توی شلوغی جمعیت

شاعر شدست صندلی خالی شما

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست

آن صندلی منم و نشستن در انزوا

 اما هنوز منتظرم كه تو می رسی

من تا همیشه منتظرم بودن تو را ...


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


یک حس تازه

دیشب دوباره در من، حسی عجیب گل کرد

رفتی تو از کنارم، اما چقدر دلسرد !

 

باران گرفت و در مه، من ماندم و خیالت

دیگر نمانده از تو جز رد پایی از درد !

 

افتاده ام به پایت تا در شبم بمانی        

رفتی خبر نداری تاریک ماندم و سرد

 

کوچیده ام به یادت در کوچه کوچۀ شهر

هر شب شبیه کولی، تنها وخسته، شبگرد

 

فالی زدم به نامت، نیت فقط تو بودی

حافظ ! بگو بمانم این بار زوج یا فرد؟

 

در کهکشان یادت هی می خورم به بن بست

پایان ندارد این شب، با من چه می کنی مرد؟

 

من با تو زنده هستم، من با تو خو گرفتم

رفتی تو از کنارم، اما دوباره برگرد   

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


خاطره

مثل همیشه خاطره می کوفت بر سرم

                                               تا باز هم روانه شوم سمت دفترم

در فکرهای آبکی ام گیر کرده ام

                                          حتی تو را از عشق خودم سیر کرده ام

امشب تو نیستی که مرا زیر و بم کنی

                                           امشب تو نیستی که به قلبم ستم کنی

حال مرا دوباره از عشقت به هم بزن

                                            بر شیشه های عینک خود قاب غم بزن

غم آمده به زخم نگاهم نمک زده

                                          چون بند بند ثانیه هامان کپک زده

این قلب زخم خورده امانم نمی دهد

                                          این عقل کور راه نشانم نمی دهد

ای کاش چشمهات مرا هم زبان نبود

                                          اینقدر باجنون ، دلم مهربان نبود

حالا دهان که باز کنم اشک می شود

                                          انگار حرف هات همش کشک می شود

حالا دوباره ساحل و دریا موازی اند

                                          حتی کلاغ و باغچه از درد راضی اند

یادم نبود اینکه تو دیگر پرنده ای

                                          من عاشقم؟ نه خیر ! چه حرف زننده ای!

با قلب زخم خورده ی در حال انفجار

                                          در کوپه های خاطره هستیم هم قطار


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


توجیه دردها

چیز مهمی نیست آقا، کاملا خوبم .

دارم برای قاب عکست میخ می کوبم .

بر روی این دیوار سرد لعنتی ، یا نه ،

بر این دل دیوانۀ همیشه آشوبم .

سر دردهایم ؟ دائمی ، همیشگی ، عادیست .

حل میشود با قرص های زرد مرغوبم .

غمگین نشو از زخم بر پیشانیم ، وقتی ،

بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم .

هی پلک برهم می گذارم از سر اجبار،

تا که به چشمانت نیوفتد چشم مرطوبم .

اینبار اگر لب وا کند این چشمه های اشک ،

بار دگر سر واکند این زخم مغلوبم .

دائم در و دیوار را پر می کنم از تو.

از نامه ها از عکسها از عشق مکتوبم .


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


برای روز میلادم 9 مرداد ماه

تولدم را با خون جشن خواهم گرفت،
ودر باران مرثيه خوان،
غزل شبانه ي خود را گلگون خواهم كرد،
ودر فصل تير باران، با آخرين لبخند ،
ترانه ي طلوع را ،
شعر بي نام ، شعر تولد ، شعر آغاز،
شعر هاي خاكي و مردمي،
وآواز هاي بومي پسرك شرقي را خواهم خواند ،
دوستان بياييد ،
بياييد كه از تولدم خواهم گفت ،
واز عزايي كه در جشن اين تولد گرفته ام.

از فصل پيوستن ،
واز حماسه اي كه با هیچ آغاز شد..... .

 

بغض نکن گریه نکن .

اگرچه غم کشیده ای .

برای من فقط بگو،

خواب بدی که دیده ای .

اگر که اعتماد تو،

به دست این و آن کم است ،

تکیه بده به شانه ام ،
که مثل صخره محکم است .

به پای صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن .

جام به جام من بزن ، جان مرا تو نوش کن .

تو را به شعر می کشم ،
چو واژه پیش می روی .
مرگ فرا نمی رسد ،

تو تازه خلق می شوی .

تو در شب تولدم ،

به شعله فوت می کنی ،

به چشم من که می رسی ،

فقط سکوت می کنی .

اگر کسی در دل توست ،  بگو کنار می روم .

گناه کن به جای تو ،  بر سر دار می روم .

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

در کمال ناباوری ۲۷ ساله شدم.


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


مرا ببخش

مرا ببخش ونگير از من آسمانت را .

تورا به زندگي ات ....باز كن دهانت را .

به من بگو ...نه ... به من فحش هم بده حتي .

نگير با سر دندان ، ولي  لبانت را.

نرو . بمان و به من فرصتي بده از نو ،

كه قانعش  كنم آن قلب  مهربانت را .

چقدر منتظرت بودم و ندانستي ؟

دريغ مي كني  امروز بازوانت را ؟

عزیز دل ! به خدا بي گناه بودم من.

براي بخشش من ، جمع كن توانت را.

قبول مي كنم . آري . كه سادگي كردم.

 

مرا ببخش و نگير از من آسمانت را.


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


آگهی برای یک دل

دلم را سپردم به بنگاه دنیا.
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا .
و هر روز برای دلم،
مشتری آمد و رفت .
و هی این و آن،
سرسری آمد و رفت.
…….
ولی هیچ کس واقعاً،
اتاق دلم را تماشا نکرد.
دلم قفل بود.
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
…….
یکی گفت:
چرا این اتاق ،
پر از دود و آه است؟
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است؟
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش،
فقط از غم و غصه و ماتم است.
…….
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
………..
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست.
و در را به روی همه
پشت خود بست.
………
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید،

 دیگربرای شما جا نداریم.
از این پس به جز او ،
کسی را در اینجا نداریم.


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


.........

از وبلاگ صدف ماه

.......

و من می بینمش . استاده آنسوتر .

بغل بگشوده . منرا سوی خود می خواند .

اما ،

وای از این بغضی که در سینست .

نگاهم می کند . اما ،

 نمی خواند مرا دیگر .

و من هم در سکوتی سرد میمانم .

برایش پاسخی؟ هرگز .

غروری کور فرمان میدهد خاموش .

که این هم حکم تقدیر است .

و اینک یک سلام و کاشکی دستان پر مهری .

که بفشارد دو دست خالی منرا .

و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش می کاود .

نگاهش می دود تا پشت چشمانم .

دو پلک بسته ام در میزند . اما ،

نباید چشم بگشایم .

که می ترسم، بلرزد قلب من ،

فرمان دهد آغوش بگشایم .

دوباره باز می خواند ، مرا این قلب مجنونم .

و می خواهد که پیوندی زنم من ،

این طناب الفت دیرینه را اکنون .

درون سینه ام غوغاست .

دلم می خواهد آغوش محبت را ،

 به رویش باز بگشایم .

ببخشم تا رها گردم من از دردی ،

که هر لحظه مرا رنجور می سازد .

دلم پر می کشد تا او .

دوباره حس تاریکی مرا فریاد می آرد .

( ولی نه ،

او دلت را سخت آزردست . )

چه باید کرد ؟

خدا می بخشد اما من نمی بخشم ؟؟

با چه کس این را توانم گفت ؟

دلم میخواست تا او را بخوانم ،

و بگویم دوستش دارم .

بگویم من دعا کردم ،

بیاید بار دیگر زیر بارانهای وحشی ،

به شام چشم من هنگامه ای سازد .

و من در زیر افسون تمام بارشش ،

یکریز گویم : دوستت دارم، ترا ای بهترین بهترین من  .

تا ببخشد او ، ببخشم من .

 شروع دیگری باشیم .

ولی اکنون که او اینجاست ،

نمی خواند مرا .

اینک کلام مهربانی بر زبان من نمی آید .

دلم می خواهد او باور کند دیگر برایم نیست ،

اما هست ...

و می ترسم که ازچشمانم او اینرا بفهمد .

چشم می بندم .

نگاهش باز می کوبد، به پشت پلک های بسته ام .

اما نباید چشم بگشایم .

دلم می خواهد او باور کند ، بغض مرا دیگر .

و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزردست .

و نور روشنی در من به نجوا باز می گوید :

( ولی آخر تو هم ای خوب بد کردی .

و او را هم تو آزردی . )

نمی دانم ولی حالا که من بخشیده ام .

باید بفهمد او ، که او را سخت می خواهم .

و من این هدیه را آسان نخواهم داد .

به کام لحظه هایم طعم باران اوج می گیرد .

و می سازد همین اوقات زیبا را .

همین ای کاش های بی تمنا را .

و ای کاش و هزاران آه در پی .

اگر یک بار دیگر او بخواند این من خاموش ،

و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید .

سلامی ، دست و لبخندی.

خدا داند همان دم در کنارش من رها می گردم از بودن .

برای آخرین تصویر چشمانش نگاهش را .

فقط یک لحظه ی او را و دیگر هیچ .

........

آه از این بازی نا زیبای بی فرجام ،

میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر .

در آن هنگامه من باشم و یا نه ،

مسئله این است..... .


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


به یاد دوست عزیزم غزل ، که بدونه فراموشش نکردم.

 

 مرابدوز دوباره به دکمه های لباست.

کـه جان تازه بگیرم از آفتاب تماست.


میان اینهمه خطهای پیچ خورده و درهم،

خطوط سادۀ قلب منست خط مماست.


مسافر کوچکم
 ، مرا به جـا نمی آری ؟؟!!

منم گل تو ! کجا رفته است هوش و حواست؟؟!!


هی آسمـان شدم اما شدی پرنـده ترینی ،

چنانکه با همـه سعی ام نیامدم به قیاست .


تو شاهزادۀ شعر منی کـه یکسره باید،

به هـر بهـانه بگویم ، غزل غزل به سپاست.


نرو که با تو نشستن
، برای من چه شکوهی است.

بمـان ، کـه رفتن ِ بی من ، نمی خورد به کلاست.

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


بی قراری های عاشق

دوش دیدم دلبرم ، آمد برم،

 

از راه یاری ، شام تاری.

 

گفتمش : آیا چومن آشفته و دل بی قراری؟

                                     گفت : آری .

 

گفتمش : آن چیست هر شب می دهد رنج و عذابم؟

 

 گفت : عشقم .

 

گفتمش: آیا دلت را بر دل من  می سپاری؟

 

گفت : آری .

 

گفتمش:با  یاد رویت نیمه شبها گریه کردم .

 

گفت : من هم .

 

گفتمش : دست محبت توی دستم می گذاری؟

 

گفت : آری.

 

گفتمش: کی می کشی در راه من چشم انتظاری؟   

 

گفت :هر شب .

 

گفتمش: پس چون دلم سر گشته در کوی نگاری؟

 

گفت :آری .

 

گفتمش: گاهی  دلت با من سر یاری ندارد؟

 

گفت : دارد .

  

گفتمش:در سر هوای دیدن دلدار داری؟

 

گفت : آری .

 

گفتمش: جانا زمانی بوده ای مجنون عاشق؟

 

گفت:هستم .

 

گفتمش:اینک مرا لیلای عشقت می شماری؟

 

گفت : آری .

 

گفتمش:در انتظار دیدن روی تو هستم .

   

گفت : دانم .

 

گفتمش:آیا برایم لحظه ها را  می شماری؟

 

گفت : آری .

 

وقت رفتن گفتمش: ای نازنین، دارم سوالی.

 

گفت : برگو .

 

گفتمش: باردگر بر کلبه ام پا می گذاری؟

 

گفت : آری ......

 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


خودت را جای من بگذار...

فقط يك گام ديگر مانده تا پای بلند دار.

كمی آهسته تر شايد ... نه ، محكم تر قدم بگذار
.

به شدت خسته ام از خود ، به شدت خسته ام از تو .


بيا این جان بی ارزش ، بيا دست از سرم بردار
.

خدا می داند ای مردم ، دلم چون ساقه ی گندم
،

نمی رقصد بجز با گل ، نمی ميرد مگر با خار
.

نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم
.

مرا از من بگير و دست موجودی دگر بسپار
.


خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جای من بودی،


چه مي گفتی به اين مردم ؟ چه می كردی به اين ديوار ؟


خدايا گر چه كفر است اين ،  ولی يك شب از اين شبها ،


فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جای من بگذار
. . .  .
 


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


فال

فنجان واژگون شدۀ قهوۀ مرا ،

بر روی میز باز تکان داد با ادا .

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام.

آرام و سرد گفت : که در طالع شما،

قلبم تپید ٬ باز عرق روی صورتم.

گفتم بگو ٬ مسافر من میرسد؟ و یا ...

با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد .

گفتم چه شده ؟

... سکوت بود و تکرار لحظه ها.

آخر شروع کرد به تفسیر فال من.

با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا.

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است.

یعنی دو فرد دلشدۀ تا ابد جدا.

انگار  بی امان به سرم ضربه می زدند .

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست از اول نگاه کن.

فریاد زد:....بفهم. رها کرده او تو را ....


 

دلتنگی های ADINEH در ساعت موضوع | لینک ثابت


جادوی نگاه

تصور کن که چشمی می کند یک لحظه جادویت.

و بازی می کند یک عمر هم با آبرویت.